آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۶۵۳
۱۴:۰۵

۱۴۰۵/۰۱/۲۹

یادداشت| «صدایی که نه یک محله همه شهر را داغدار کرد»

ساعت سه بامداد، تنها یک لحظه کافی بود تا سکوت خانه‌ها در هم بشکند و خبر تلخ از دست رفتن چند خانواده، صبحِ محله را سیاه کند؛ زخمی که هنوز بر جان همه شهر کرج مانده است.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ ساعت سه یا چهار صبح بود؛ ساعتی که جهان باید در امن‌ترین و آرام‌ترین لحظه‌هایش باشد. اما آن شب آرامش مثل شیشه‌ای نازک در هم شکست. انفجاری مهیب، خانه‌مان را لرزاند و ما را از دل خواب به واقعیتی تلخ پرتاب کرد؛ واقعیتی که هیچ‌کس برایش آماده نیست. گیج و مبهوت، نمی‌دانستیم این صدا از کجا آمده و چه شده است، اما تنها چیزی که حس می‌شد، نزدیکی حادثه بود؛ نزدیکی آن‌قدر شدید که گویی ضربان دل محله تغییر کرده باشد.

صبح، وقتی نور کمرنگ روز بر کوچه‌ها نشست، خبرها هم رسید؛ خبری که نفس را در سینه حبس می‌کرد. خانه‌ای در چند قدمی، فرو ریخته بود و چند خانواده از میان ما رفته بودند. نام‌ها کم‌کم شنیده شد و وقتی به خانواده عباسی ولدی رسید، چیزی در درونمان فروریخت. خانواده‌ای شریف، اهل ایمان، آرام و فرهیخته… کسانی که حضورشان همیشه مایه احترام بود و حالا نبودنشان زخمی شد که بر روح همه ما نشست؛ زخمی که نه التیام دارد و نه فراموشی.

حادثه‌های بزرگ، تنها آجر و دیوار را نمی‌شکنند؛ بخشی از جان آدمی را هم با خود می‌برند. گاهی یک صدا، یک شب، یک لحظه، می‌تواند سال‌ها سایه‌اش را بر دل‌ها بیندازد. آنچه آن شب در محله ما رخ داد، تنها یک ویرانی نبود؛ آغاز سوگی بود که هنوز در نگاه‌ها موج می‌زند و در سکوت‌ها شنیده می‌شود.
سکوتی که در معراج شهدا جریان دارد، سکوتی معمولی نیست. نوعی از سکوت است که گویی از اعماق تاریخ برخاسته و پیرامون پیکرهای مطهرخانواده شهید عباسی ولدی، شهید نبی زاده و شهدای دیگر در گردش است؛ سکوتی که هر قدم، هر نگاه، هر لمس و هر اشکی را سنگین‌تر و عمیق‌تر می‌کند. اینجا، جایی میان زمین و آسمان، مرزی میان فنا و بقاست؛ جایی که انسان به ناگاه با حقیقتِ ناب و بی‌پیرایه زندگی روبه‌رو می‌شود.  
یادداشت| «سکوتی که فریاد می‌شود؛ وداع با هشت پیکر مطهر در معراج شهدا»

وقتی وارد سالن می‌شوی، نخستین چیزی که چشم را می‌گیرد تابوت‌های هم‌رنگ پرچم است؛ تابوت‌هایی که نه فقط حامل پیکرها، بلکه حامل تاریخ، خاطرات و زندگی‌هایی ناتمام‌اند. چهره‌های پوشیده بر تصاویر نصب‌شده بر تابوت‌ها، حسی از احترام همراه با اندوه را تداعی می‌کند؛ گویی می‌گویند نام مهم است، اما آنچه مهم‌تر است «مسیر» است؛ مسیری که آنان پیموده‌اند و اکنون نشانه‌ای از آن بر روی این تابوت‌های رنگین باقی مانده است.

مادران و همسرانی که بر پیکرهای مطهر خم شده‌اند، انگار با جهان سخن نمی‌گویند؛ سخن آن‌ها با کسی دیگر، با آنکه در تابوت آرمیده، یا شاید با خدایی است که شاهد هر لحظه وداع است. دست‌های لرزان و آرامی که بر چوب تابوت کشیده می‌شود، نه یک حرکت ساده، بلکه گفت‌وگویی خاموش است؛ گفت‌وگویی میان دل‌هایی که شکسته‌اند و روح‌هایی که در اوج پرواز می‌کنند.

هیچ‌کس در معراج شهدا بلند حرف نمی‌زند. حتی کسانی که صاحب صداهای محکم‌اند، حتی آنان که در میدان زندگی و کار سخت‌دل و استوار جلوه می‌کنند، اینجا آرام می‌شوند. اینجا جایی است که انسان خود را کوچک‌تر از هر روز دیگری احساس می‌کند. اینجا قامت آدمی نه به قامت جسم، بلکه به قامت روح تعریف می‌شود.

تابوت‌ها کنار هم چیده شده‌اند. هشت تابوت؛ هشت زندگی، هشت قصه، هشت امید و آرزو. هر کدام برای خود جهانی داشته‌اند. خانواده‌هایی که حالا بر زمین نشسته‌اند و پیکرها را در آغوش گرفته‌اند، تنها ماتم‌دار یک عزیز نیستند؛ ماتم‌دار بخشی از خود هستند. گاهی انسان آن‌قدر عمیق با دیگری گره می‌خورد که فقدانش مثل کندن یک عضو است، مثل شکافی که تا همیشه در روح باقی می‌ماند.

زنان سیاه‌پوشی که بر زمین نشسته‌اند، نه فقط عزادارند، بلکه حامل شکوهی‌اند که شاید در ظاهر دیده نشود، اما در عمق نگاهشان موج می‌زند. شجاعتی که در تحمل این داغ پنهان است، گاهی از هر شکلِ شناخته‌شده‌ای از جنگ و مقاومت، سخت‌تر و سترگ‌تر است. اشکی که آرام از گوشه چشم می‌چکد، نه فقط نشانه ضعف، بلکه نشانه انسانی‌ترین شکل عشق است.  

گاهی زمان در چنین لحظاتی متوقف می‌شود. هیچ‌کس عجله‌ای ندارد. کسی به فکر دوربین، خبر یا گزارش نیست. همه چیز در یک نقطه جمع شده: وداع. وداعی که شاید آخرین فرصت لمسِ این جهان با آنانی باشد که قدم به جهان دیگر نهاده‌اند.

فضای سالن، با پرده‌های سبز و نمادهای مذهبی، نوعی آرامش معنوی دارد. گویی مکان طراحی نشده تا فقط میزبان پیکرها باشد؛ طراحی شده تا مرهمی هرچند کوچک بر دل‌های داغدار باشد. آیات و کلمات مذهبی بر دیوارها، پرچمی که در گوشه سالن ایستاده و سکوت سنگینی که روی زمین پهن شده، همه دست به دست هم داده‌اند تا حسّی از قداست و سرافرازی منتقل شود.

در معراج شهدا انسان با نوعی حقیقت روبه‌رو می‌شود؛ حقیقت اینکه زندگی بسیار شکننده است و در عین حال بسیار بزرگ. مرگ، هرچقدر هم تلخ باشد، در چنین فضایی تبدیل به پلی می‌شود میان دو جهان. پیکرهای مطهری که در تابوت‌ها آرمیده‌اند، نه در اوج خاموشی، بلکه در اوج معنا آرمیده‌اند. حتی اگر زبان در دهان ندارند، حضورشان هزاران جمله ناگفته را به دل‌ها می‌رساند.

خانواده‌ها دور تابوت‌ها حلقه زده‌اند. بعضی‌ها آرام ناله می‌کنند، بعضی دیگر فقط چشم دوخته‌اند، و برخی لب‌هایشان را بر تابوت گذاشته‌اند؛ گویی تلاش می‌کنند آخرین ذره وجود عزیزشان را در دل خود نگه دارند. این وداع، وداعی نیست که بتوان برای آن کلماتی کاربردی یا رسمی پیدا کرد. این وداع، وداعِ یک قلب با قلبی دیگر است؛ وداعی که از جنسِ زمان نیست.

پیکرهایی که پیش روی خانواده‌ها قرار گرفته‌اند، فرزندان همین خاک‌اند. کسانی که کنار خانواده‌هایشان بزرگ شده‌اند، خاطرات ساخته‌اند، رویا داشته‌اند، خندیده‌اند، گریسته‌اند، و حالا در سکوتی عظیم بازگشته‌اند. بازگشتی که هرچند دردناک است، اما حامل نوعی عظمت است؛ عظمت وفاداری، عظمت مسیر، عظمت معنایی که پس از مرگ نیز ادامه دارد.

وقتی به چهره‌های پوشیده نگاه می‌کنی، ناگهان درک می‌کنی که هر پیکر، یک کتاب است. کتابی که شاید برای بسیاری از ما هرگز خوانده نشود، اما برای خانواده‌اش از جلد اول تا آخرین صفحه، جزئی‌ترین لحظه‌ها را دارد. اینجاست که انسان می‌فهمد فقدان یعنی چه؛ اینکه چگونه نبودن یک نفر می‌تواند همه معادلات زندگی اطرافیانش را دگرگون کند.

شاید سخت‌ترین بخش مراسم، لحظه‌ای باشد که خانواده‌ها باید برخیزند. برخاستنی که نه از روی تمایل، بلکه از روی اجبار زمان است. دست‌هایی که آرام از روی تابوت برداشته می‌شود، گویی بخشی از خودشان را نیز روی آن باقی می‌گذارند. هیچ‌کس نمی‌خواهد برخیزد، اما زندگی، بی‌توجه به داغ دل‌ها، همچنان جاری است و انسان را ناخواسته با خود می‌کشد.

معراج شهدا همیشه دو تصویر در ذهن انسان ثبت می‌کند:  
یکی تصویر پیکرهایی که آرام در تابوت‌ها آرمیده‌اند، و دیگری تصویر خانواده‌هایی که داغدار اما سرافراز با آنان وداع می‌کنند. این دو تصویر، همیشه کنار هم می‌مانند. مرگ در آنجا پایان نیست؛ بلکه شروعی است از نوع دیگر. شروعی که برای ما زنده‌ها درس دارد، یاد دارد، و حسی از مسئولیت.  

اگر دقیق نگاه کنیم، در میان اشک‌ها و آه‌ها، نوعی نور نیز هست؛ نوری که شاید از جنس آرامش باشد. آرامشی که می‌گوید هرچند درد بزرگ است، اما عشق نیز بزرگ‌تر است؛ عشقی که میان خانواده و عزیز رفته‌شان وجود دارد، و عشقی که در نگاه کسانی که برای بدرقه آمده‌اند موج می‌زند. در این نور، انسان می‌آموزد که فقدان، فقط پایان نیست؛ راهی برای بازدید دوباره از ارزش‌های زندگی نیز هست.

وداع در معراج شهدا وداعی معمولی نیست. این وداع، وداع با بخشی از تاریخ است؛ بخشی از عاطفه و انسانیت. وداعی که هرکس در آن حاضر باشد، حتی اگر سکوت کند، حتی اگر فقط نگاه کند، چیزی از آن در روحش ثبت می‌شود.

وقتی از سالن خارج می‌شوی، انگار چیزی در دل جا مانده و چیزی با تو همراه آمده است. جا مانده آن بخشی است که با دیدن اشک مادران و خانواده‌ها در تو شکسته است، و همراه آمده آن احترامی است که در جانت جوانه زده؛ احترامی برای انسان‌هایی که تقدیرشان این مسیر را برایشان رقم زده و برای خانواده‌هایی که با بزرگواری داغ را به سینه گرفته‌اند.

معراج شهدا جایی برای تفکر است؛ جایی برای دیدن حقیقتِ خام زندگی. جایی که انسان به خود می‌گوید: زندگی ناپایدار است، اما عشق، یاد، و نام نیک پایدارتر از هر چیز دیگر است.

این وداع هرگز فراموش نمی‌شود. همچنان که نام کسانی که در این تابوت‌ها آرمیده‌اند، هرگز از خاطر خانواده‌ها و دل‌های آشنا پاک نخواهد شد.
یادداشت| «سکوتی که فریاد می‌شود؛ وداع با هشت پیکر مطهر در معراج شهدا»

اما داستان وداع، فقط در معراج شهدا پایان نمی‌یابد. گاهی باید به نقطه آغاز داغ برگشت؛ به همان جایی که خاک و آوار، سکوت یک محله را شکست و زندگی ده‌ها نفر را برای همیشه دو پاره کرد.

تصویری که پیش روی ماست، نه تنها ویرانی ساختمان‌هاست، بلکه ویرانی بخشی از روح مردمی است که سال‌ها در کنار هم نفس کشیده بودند. ازدحام جمعیت در کوچه‌های تنگ، چهره‌های مکدر و لباس‌های سیاه، گواه لحظه‌هایی است که هیچ‌کس نمی‌تواند به‌سادگی فراموش کند.

خانه‌ای که روزی پر از خنده و صدا بود، حالا توده‌ای از خاک و سنگ شده است؛ پنجره‌هایی که زمانی نور را عبور می‌دادند، امروز به شکاف‌هایی کور تبدیل شده‌اند. بالکن‌های شکسته، دیوارهای فروریخته و آهن‌های بیرون‌زده، داستانی ناگفته از یک شب دشوار را روایت می‌کنند؛ شبی که خواب یک شهر را برهم زد و مسیر زندگی خانواده‌هایی را تغییر داد.

در میان آوار، گروه‌های امدادی ایستاده‌اند؛ خسته، غبارآلود، اما هنوز محکم. نگاهشان نه فقط به خرابه‌ها، بلکه به خانواده‌هایی است که عزیزی را از دست داده‌اند. هر جرثقیل، هر بیل مکانیکی، هر وسیله‌ای که مشغول کار است، شاهدی است بر عمق حادثه؛ حادثه‌ای که زمان وقوعش شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشیده باشد، اما اثرش تا سال‌ها باقی می‌ماند.

جمعیتی که مقابل خرابه‌ها ایستاده‌اند، فقط تماشاگر نیستند. بسیاری از آنها دوستان، همسایگان یا آشنایانی‌اند که برای بدرقه آمده‌اند؛ برای اینکه کنار خانواده‌های داغدار بایستند و بگویند در دردشان تنها نیستند. دست‌هایی که آرام روی شانه‌ها گذاشته می‌شود، اشک‌هایی که بی‌اختیار سرازیر می‌شود، و نگاه‌هایی که مدام میان آوار و آسمان در رفت‌وآمد است، همه بوی همدلی می‌دهد.

پرچم‌هایی که در دست مردم موج می‌خورد، نشانه‌ای از احترامی است که جامعه برای از دست‌رفتگان قائل است؛ احترامی که فراتر از هر عنوان و نامی، بر مبنای انسانیت شکل می‌گیرد. اینجا هیچ‌کس دنبال هیاهو نیست. هیچ‌کس دنبال توجه نیست. همه فقط آمده‌اند که همراه باشند؛ همراه با خانواده‌هایی که داغشان بزرگ‌تر از آن است که بتوان در کلمات جای داد.

در چنین صحنه‌هایی، معنای همسایگی و پیوندهای اجتماعی دوباره زنده می‌شود. کسانی که شاید تا چند روز پیش فقط در رفت‌وآمدهای روزمره سلامی ردوبدل می‌کردند، امروز کنار هم ایستاده‌اند؛ شانه‌به‌شانه، بی‌آنکه حتی نام همه یکدیگر را بدانند. اما در این موقعیت‌ها نام مهم نیست؛ دل‌ها مهم‌اند، اشک‌ها مهم‌اند، حضور مهم است.

آوارها آرام و خاموش بر زمین نشسته‌اند، اما در دلشان فریادی نهفته است؛ فریاد خانه‌هایی که برای همیشه از هم گسیختند. در این میان، مردم پایین خیابان، زیر آفتاب، در ازدحام، با سکوتی گریان به آن نگاه می‌کنند. گاهی سکوت، از هر گریه‌ای بلندتر است؛ از هر ضجه‌ای پرمعناتر.

در جریان این وداع و این حضور، انسان درمی‌یابد که زندگی گاهی چقدر شکننده و در عین حال چقدر پیوندخورده با دیگران است. و اینکه چگونه یک حادثه، یک شب، یک انفجار، می‌تواند سرنوشت چندین خانواده را دگرگون کند و قلب یک شهر را بلرزاند.

بازگشت پیکرهای مطهر از دل همین خرابه‌ها آغاز شد؛ از همین نقطه‌ای که امروز جمعیتی بزرگ گرد آمده تا وداع‌شان فقط در معراج نباشد؛ وداعی باشد که از خانه، از خاک، از دل محله آغاز شود. اینجا محل آغاز داغ است، و معراج محل آغاز آرامش.

در این میان، نگاه کودکان حاضر در تصویر شاید بیش از همه تکان‌دهنده باشد. آن‌ها هنوز عمق ماجرا را نمی‌دانند؛ هنوز معنای فقدان را درک نکرده‌اند. اما چیزی در نگاهشان هست؛ نوعی حیرت، نوعی سؤال خاموش. شاید سال‌ها بعد همین تصویر را به یاد بیاورند و تازه بفهمند چه اتفاقی افتاده بود.

کوچه‌ای که روزی فقط محل تردد و زندگی بود، امروز تبدیل به صحنه یک مراسم شده؛ مراسمی که در آن مردم نه فقط برای عزاداری، بلکه برای آنکه یاد و خاطره عزیزان از دست‌رفته را زنده نگه دارند گرد آمده‌اند. و این همان چیزی است که جامعه را معنا می‌دهد: یادآوری، همراهی، همدلی.

در نهایت، وقتی جمعیت آرام آرام پراکنده شود و هیاهوی این روزها جای خود را به سکوت بدهد، تنها چیزی که باقی می‌ماند، همین تصویر است: تصویری از یک خانه ویران، جمعیتی عزادار، و قلب‌هایی که هرگز مثل قبل نخواهند شد.

یادداشت از نجمه اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه